تبليغاتX
بارانهای بی اجازه

بارانهای بی اجازه

من همان دختری هستم که موهای ژولیده اش را رنگ نمی کند و درون چشمانش مداد سیاه می کشد و وقتی کسی می گوید «دوستت دارم» لبخند می زند...
آدم ها موجودات عجیبی اند!
کافی است روی صندلی چوبی ات بنشینی و در سکوت خالی ات تماشایشان کنی..
هرکدام زندگی خودشان را دارند.....
زندگی که محاط شده بین زندگی اطرافیانشان..
اطرافیانی که بخشی از زندگی آن ها را تشکیل می دهند و اما آن ها تنها زندگی خودشان را می بینند و خودشان را برای خودشان تصور می کنند و دیگران را مادامی که در جهت خواسته هایشان باشند، می خواهند و انتظار دارند که درکشان کنی که اگر این کار را نکنی آدم بی ملاحظه ای شناخته می شوی..
سفسطه بازی ام را به دل نگیر!
من خودم درون سینِ سفسطه ی آدم ها مانده ام!
آدم هایی که موجودات عجیبی اند!
هرگز نمی توان باورشان کرد...
حتا سلام هایشان هم غیر قابل باور است..
ممکن است همین حالا که سلام می گویند، سلامشان تمام شود و تو بمانی و سین اول سلام که از دهانت هنوز خارج نشده...
ممکن است هر لحظه باشند و هر لحظه نباشند و اگر بین این پیدا و پنهانشان رو باشی، میانشان گم خواهی شد!
باید آدم ها را درک کنی و انتظار نداشته باشی که درکت کنند...
این قانون بازی است که اگر همچین انتظاری داشته باشی تنهایی گریبانت را می گیرد!
باید بهشان لبخند زد..
باید بود، بی توجه به رفتن هایشان....
باید بی خیالشان شد و دوستشان داشت که این راه تاب آوردن میانشان است..
برای تاب آوردن میان آدم هایی که به طرز ملال آوری پیچیده اند کافی است روی صندلی چوبی ات بنشینی و لبخند بزنی و در سکوت خالی ات تماشایشان کنی...
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 21:57 توسط عطیه| |

موجود بے آزارے هستم .
کار مے کنم
قصہ مے خوانم
شعر مے نویسم ...
و گاهے
دلم کہ برایت تنگ مے شود ،
تمام خیابانہا را
با یادت پیاده مے روم !

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:47 توسط عطیه| |

به ته رسیدم

از همه دنیا بیزارم

امشب همه قرصای آرام بخشمو میخورم

خداحافظ وبلاگ

خداحافظ عشق

خداحافظ دوستان

سلام مرگ


+میخام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:4 توسط عطیه| |

پاییز رفت

نه جوجه ها رو شمردم

نه تونستم ازش دل بکنم

پاییز تمام منو با خودش برد...

+همین+

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:49 توسط عطیه| |

+اینجا یک حرف می شنوی توصیه می کنم از گوش دیگرت درآوری وگرنه از تاریخ انقضایش می گذرد و گند می زند به مغزت و حال همه را به هم می زنی....!

+دو روز تعطیلی،

تنهایی...

خموشی

خمودی

ملولی

و مشتقات

 

یک سوال داریم محضرتان:

بهترین فحشی که می توانید به خودتان بدهید چیست؟

به نظر من گاهی اوقات لازم است .باور کنید لازم است یک فحشی هم به خودتان اهدا کنید.

البته ...!

 به نظرتان چند درصد از کارشناسان مجرب این گفته را تایید می کنند؟

همان پول پرستان پشت میز نشین روانشناس را عرض می کنم

چند درصد؟

به نظر من که   صفر در صد .

+یک توصیه دیگر: ورود افراد مذهبی اکیدا ممنوع است

+در ضمن فردا سالگرد وبلاگمه...(همین!)


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:8 توسط عطیه| |

دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم

در عصری مهربان تر و شاعرانه تر...

عصری که عطر کتاب ٬عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد

دلم می خواست دلبرم بودی

در روزگار شارل آیزنهاور

ژولیت گریکو

پل الوار

پابلو نرودا

چاپلین

سید درویش و نجیب الریحانی

دلم می خواست شبی

با تو در فلورانس شام می خوردم

ان جا که تندیس های میکل انژ هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند.
دلم می خواست تو را

در عصر شمع دوست می داشتم...

در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی

و نامه های نوشته شده با پر

و پیراهن های تافته ی رنگارنگ

 نه در عصر دیسکو

ماشین های فراری و شلوارهای جین

دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم

عصری که در آن

گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری

که از ان نقاشان بود

از ان موسیقی دان ها

عاشقان

 شاعران

و دیوانگان

دلم می خواست تو با من بودی

در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود

ولی افسوس

ما دیر رسیدیم

 ما گل عشق را جستجو می کنیم

در عصری که با عشق بیگانه است!!

پ ن : فکر کن من و تو در این روزهای بارانیو این آهنگ

+به دلایلی ادامه مطلب حذف شد




نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:19 توسط عطیه| |

در انتظار تو

کاسه صبر که هیچــ

                                                                    صبر کاسه همــ !

                                                                    لبریز شد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:22 توسط عطیه| |

از خداوند چیزی برایت می خواهم
که جز خدا
هیچکس در باورش نگنجد....

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 9:35 توسط عطیه| |

امروز فهمیدم یه شخص خاص میآد و وبلاگمو میخوونه

که واسم عزیز و محترمه....که بزرگه و قابل احترام

که باید بگم

باید یه سری از پستا رو لایک کنم

شایدم به لطف این شخص خاص(فیلترینگ)کنم خودمو محو شم بعد 2سال نوشتن!!!!



نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:3 توسط عطیه| |

خدایا...

شکرت...

به خاطر همونایی که خودت میدونی...

به خاطر امروز...

به خاطر این همه لحظه های خوب و قشنگی که تو برام درست میکنی !

عاشقتــــــــــــم     !

پ.ن

امشب تو نهمین جشنواره شعر رضوی شهرستان...رتبه دوم رو تو بخش جنبی این جشنواره به خودم اختصاص دادم

یوووووهووووو....جییییییغ

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 22:9 توسط عطیه| |

Design By : Night Melody